X
تبلیغات
رایتل


























روز نوشته های یک تبعیدی

هر حسی است به خاطر هوای توست زادگاهم هلیله

      چنــــد روزیســت که از دورو بــرم مـی ترســـم                    بیشــتر از همه از پشـت ســرم می ترســـم 

            مـن از ایــن  درد که در دام توام باکــم نیســـت                     از هوایــی کـه بخواهــم  پــپـرم می ترســـم 

           دردم از زخــم تبــر نیســت که بر جانــم افـــتاد                    از عــلف ها کـه شــده تا کـــمرم می ترســم 

           دوش مـی گــفت که فـردا بدهــم کــام تــــو را                    بعــد از آن کـام چــه آید به ســرم می ترسـم 

          رسم شهر است که عاشق نشود هیچ کسی                    دردم عشـق اسـت ولی از دگران می ترســم 

           غربـت و بی کســی و در به دری آســان است                    از همــانی که نیامــد به ســــرم می ترســـم  

پ.ن: در زیر این آسمان می بینم که عین القضاة در سمت راستم و ابوالعلا در سمت چپم ایستاده اندو ما  

         سه تن ، بی آن که با هم باشیم ،با هم تنهاییم .و زمان ، ما سه هم زبان را نیز در یک حصار قرنی  

                                                      جدا زندانی کرده است !(دکتر علی شریعتی)

نوشته شده در سه‌شنبه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1392ساعت 09:07 ب.ظ توسط تبعیدی . نظرات (7)

آ نجا که چشم تست ، شهاب های خاکستر شده و ستارگان فرو مرده شفا می گیرند و هر جا که نظر می

 افکنی ، رویشگاه جاوید گیاهان می شود ، و در این میان ، ذره ای هستم که در دور ترین کهکشان های

 حیات به جاذبه خورشیدی چشمان تو گرفتار امده است ، می آیم ، از گردابهای فضائی می گذرم ، 

از کوهستان  می گذرم و چون در مدار نورانیت قرار می گیرم ، بدل به نیزه ای آتشین می گردم که به اعماق عدم پرتاب می شود. 


ای ناگشوده ترین اسرار ! ای کلام ناپذیر عبارت ناشناس ! ترا به ناشناخته ترین مدایح ، ترا به ناشنیده ترین ستایش ها تقدیس می کنم . ای آرزوی ماورائی ! ای محال زیبا ! ای  بزرگ ! ای  ! مرا در این جنگل آهنین در این دنیای دودآلود سیاه ، غریب و تنها   می گذار 


  

نوشته شده در سه‌شنبه 17 اردیبهشت‌ماه سال 1392ساعت 11:45 ب.ظ توسط تبعیدی . نظرات (3)



د   ر مملکت ما همواره فروش روزنامه ها به رونق اتوشویی ها بستگی داشته است . چند سال پیش وقتی که آب رودخانه راین بالا آمد و کاغذهای  وارداتی ما در اقیانوس ناآرام قیمتها خیس خورد ، به علت تقاضای بیش از حد ساندویچ فروشی های معاصر تیراژ روزنامه کیهان  سر به کیهان زد .


فیلسوف پولداری را جلوی درب دانشگاه دیدم که داشت برای کتابخانه شخصیتش ، هزار جلد کتاب به قطع وزیری سفارش می داد. اینها همه از علائم افتتاح جاده مالرو فرهنگ است . حالا می فهمم چرا لاتها هم به ادبیات علاقمند شده اند . بنابر یک سرشماری کوتاه از وانتهای شهرمان ، شعار « برچشم بد لعنت » و « سر پیچ سبقت مگیر جانا مگر دیوانه ای » بیش از هفتاد بار تکرار شده بود .


در شهر به یک مورد تابلوی « کله پزی ...» و دو مورد « چلوکبابی ..... » برخورد کردم . اینها همه علامت آمپر بالای شعور در میان ما و طغیان رودخانه ادبیات است . و اینها از دلایل خوش خیالی ادیبانی است که بعده ها به ریش استدلال بنده خواهند خندید . شاعران سامورایی مسلکی که منتظرند اینجانب در شرح یال و کوپال ادبیات معاصر جولان امیر ارسلان نامدار بدهم .


حقیقت ماجرا زیر لگد این واقعیتهاست . البته ما شاعران و نویسندگانی داریم که شبها رو به قبله آمریکای لاتین می خوابند به نیت گابریل گارسیا مارکز شدن . درست به اندازه وینیستون های ساخت افغانستان در این مملکت  لورکاهای هیجده عیار پیدا می شود . یارو حرف زدن با لوله کش محله را بلد نیست به همه زحمتکشان عالم رومان رهایی تقدیم می کند .


کدام ادبیات ؟
 
 
    

نوشته شده در یکشنبه 8 اردیبهشت‌ماه سال 1392ساعت 10:56 ب.ظ توسط تبعیدی . نظرات (5)

ق صد داشتم ٬ از وضع شنبه بنویسم و از سفری که بعد از زلزله به شنبه کردم و از چیزهای که توی این یک روز  در کمپ  ها  دیدم و احساس کردم بنویسم ٬ ولی افسوس که قلم من هرگز ننوشت .

ولی به طور کلی فکر کنم بتونم حداقل توصیف حادثه را بکنم .

امروز ساعت پنج صبح ٬ زمین بوی زلزله گرفت . طوفان آمده بود لب پنجره ما و لنگر می‌انداخت . شیشه‌ها برای جشن ویرانی ٬ بشکن می‌زدند . کبوتر همسایه به زبان منطق‌الطیر داد می‌زد :
آهای ٬ انّ الا‌نسان لفی خسر . خاک از خوشحالی ٬ در پوسته زمین نمی‌گنجید . من در ایوان می‌خواستم منظره شام آخر را نگاه کنم . می‌خواستم کمی‌ با حوادث تاریخ گپ بزنم .
یک‌دفعه رادیو به سکسکه افتاد . باد چنان غرید که دل روزنامه لرزید . من در استکان چایم که حالا دریاچه سرخ و خروشان شده بود ٬ حل می‌شدم . در درون پدیده‌ها گردو غبار راه افتاده بود .
مولکول‌ها به جبهه ویرانی اعزام می‌شدند . 
سروهای چهارصد ساله شیراز برای ارواح نخل‌های کهن فاتحه می‌خواندند .بعد از سالها ستون خانه ما دلش می‌خواست بنشیند و دودی هوا کند .

نوشته شده در چهارشنبه 4 اردیبهشت‌ماه سال 1392ساعت 12:11 ب.ظ توسط تبعیدی . نظرات (7)

Design By : Pars Skin