روز نوشته های یک تبعیدی

هر حسی است به خاطر هوای توست زادگاهم هلیله



 م  ن سوگند می خورم که انسان از غبار سرمه است . من سوگند می خورم که روح آدم را دیده ام در پیکره  حوا ، و در لحظاتی که خداوند حور را می آفرید من از دور به آبتنی فرشتگان نگاه می کردم.

 

فرشتگان کاسه فروش ، فرشتگان کوزه به دست ، فرشتگانی که از مژه مینیاتور ها آب می خورند . فرشتگانی که مرا به قلمدوش ابدیت گرفتند . فرشتگانی که برایم نامه نوشتند و مرا خورشید خطاب کردند . فرشتگانی که قلب مرا گذاشتند روی گوش مادرانشان تا صدای شکستن شاخه های  لالایی را بشنوم . فرشتگانی که اولین دفترهای شعرم  را  بردند تا بخوانند اما هنوز ...

 

فرشته ای که مرا به رودخانه حوا بردند تا به قبیله آدمیان بنگرم . فرشته ایکه به من آدرس دادند تا هر وقت دلم گرفت پرده های آبنوسی گیسوانشون را کنار بزنم  ودر اقیانوس بیکران پیر جابر پیش گردم

حالا دیگر من از عشق گذشته ام . حالا دیگر تنها برای تنهایی نامه می نویسم . حالا هر روز می روم سر خیابان تا یک پاکت تردید بخرم برای لحظه های پریشانی . یک پرگ کوپن بردارم تا با آن یقین شکست خورده ام را به قوی  ترین شکهای جهان تسلیم کنم . روحش شاد. ن س ب ت م  ب م ا ن د  

 

نوشته شده در پنج‌شنبه 7 شهریور‌ماه سال 1392ساعت 10:13 ب.ظ توسط تبعیدی . نظرات (5)

Design By : Pars Skin